ّ
لوکس بلاگ
موضوعات آخرین نظرات بچه ها آخرین نطرات![]() پاسخ:سلام عزیزم عاشقان ماه، ملکه هفت روزه، ملکه کی ، نقاشی مهتاب روی ابرها. ملکه اهنین - 1400/6/2 ![]() پاسخ:ممنون از شما - 1400/6/2 ![]() حتما ی خبر از خودت بهم بده عزیزم پاسخ:سلام عزیزم قربون خانمی خوبم زیاد دیگه به وبلاگ سر نمی زنم مثل خونۀ ارواج شده فدات خانمی هستم سرم شلوغه کتابامه - 1400/5/17 ![]() به نظر منم این سریال دوست داشتنی خیلی خوبه من همه ی قسمت هاش رو در شبکه ی ۵ نگاه میکنم حتی شده تا نصفه شب بیدار میمونم تا ببینم و هر شب لحظه شماری میکنم ساعت ۱۱ بشه (یعنی در این حد فیلمش رو دوست دارم) ممنون ازکارگردان و بازیگران و تهیه کننده ی این فیلم. بهراد ایمانی ۱۲ ساله از تهران پاسخ:سلام اقا بهراد خوشحالم دوستش داری و ممنون از نظرت - 1400/5/4 ![]() من به تازگی دوباره زایمان کردم این یکی هم پسره مشغول اینم خخخخخ پاسخ:سلام نرگس جان ای جانم مبارک باشه به سلامتی. من که کلا از فاز سریال فعلا بیرون اومدم . یه مدت رفتم سراغ کتاب و یه مدت سراغ سریال باقی ملل. خوشحال شدم عزیزم. قدمش با روزی و با برکت - 1400/3/25 ![]() پاسخ: دقیقا همینه. داستان پررنگی که نداشت همین دو تا پسر بچه داستان رو کشوندن تا پایان. من که تا بهم رسیدن ذوقم پرید. اما بازم به عشق شخصیت اصلی ادامه دادم. ممنون از نظرت - 1400/3/10 ![]() سریال موشو دیدی؟رکورد لایک رو در پرومویز شکونده من که بشدت خوشم اومد عالی بودو کلا پشم ریزان حتما ببینش اگه ندیدی منظر نقدت هستم پاسخ:سلام نرگس گلی کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود. نه ندیدم خیلی وقته اصلا سراغ سریال نیومدم. اخرین سریالی که دیدم بریجرتون ها بود که دوست داشتم حالا دارم کتاب می خونم. باشه دیدم حتما ممنون از محبتت . - 1400/3/8 ![]() تمام و کمال موافقم...در کل برای اوقات فراقت خوبه ولی با توجه ب نمرش انتظار بیشتری داشتم پاسخ:وای اقا سید شمایید؟ چقدر خوشحال شدم از نظرتون. کجایید ؟ چه می کنید؟ خیلی وقته خبری ازتون نداشتیم. خوشحالم هنوز تو این حیطه هستید. من که خیلی وقته از کره اومدم بیرون رفتم سراغ کشورهای دیگه. تو این مدت کلی اتفاق افتاد و همه چی تغیر کرد. وای یه لحظه پیغامتون رو دیدم یاد گذشته ها افتادم. بله سریال خوبی بود. من با پایانش مشکل داشتم و مقدمه چینی زیادش. ممنون از نظرتون - 1400/2/25 ![]() پاسخ: من خودم ندیدم اما از من میشنوی اگه مطرح نیست و کمتر کسی سریال رو دیده ریسک نکن. اگر هم میخوای ببینی دو سه قسمت اول باید اگه راضی بودی بقیه اش رو بگیر من اولین سریالی که از بوگوم یادمه یه سریال جنگی بود که به عنوان برادر شخصیت اصلی بازی کرده بود فکر کنم ماسک بود - 1399/12/27![]() پاسخ: بذار یه تیتر می زنم اضافه می کنم کاری نداره - 1399/12/25 |
نوشته شده به دست Moon shine
سریال در ژانر درام _انگیزشی_انتقامی_آشپزی قرار می گیره که البته ژانر غالبش همون انگیزشی باید باشه بقیه ی ژانر ها مثل یه موضوع در دل سریال جای داده شدن. محصول سال 2020 و از شبکه ی jtbc کره جنوبی پخش شده. و به نظر من یکی از بهترین سریال های امسال هست، همین طور نسبت به شبکه ی پخش اعتماد بیشتری داشتم و خداروشکر اکثر سریال هایی که ازش پخش میشه رو دوست دارم. بازیگر های اصلی سریال پارک سوجون در نقش پارک سه رویی و کیم دامی در نقش یه سو هست که هر دو در این سریال واقعا درخشیدن. بازیگران دیگری هم بودند که به دلیل تمرکز سریال روی شخصیت این دو نفر نقش اصلی شاید خیلی به چشم نیومدند اما همگی بازی خوبی ارائه دادن، سریال در مجموع خیلی پر کارکتر با ویژگی های شخصیتی پیچیده نبود اما همین کارکتر های ساده هم که به زندگی واقعی بسیار نزدیک هستن خیلی فضا و داستان رو برام ملموس میکردن.
یک خلاصه مختصر و مفید :
پارک سه رویی جوان نترس و شجاعی که از همون سکانس های اولیه و در قسمت اول سریال متوجه میشیم از اون شخصیت های منزوی و ساکت که به هیچ عنوان تحمل زورگویی و سکوت در برابر ظلم رو نداره. به همین واسطه هم خودش و پدرش که تمام خانواده ش هست رو توی دردسر میندازه و همه چیز براش طی مدت کوتاهی سریعا تغییر میکنه و رو به نابودی میره.... این وسط در همون حال و هوای جوانی با دختری به اسم "سوآ" آشنا میشه و همین احساسات و عشق دوران جوانی هست که تا سال ها بعد هم گرفتارش میکنه.... و طرف دیگه ی دعواش رئیس کار پدرش، آدمی که قطعا همه رو به چشم برده و نوچه ی خودش می بینه، و پسر همین آدم هست که با همین شیوه ی تربیتی بزرگ شده و طی یک تصادف غیرعمد باعث میشه پدر سه رویی بمیره! اما بعدش کس دیگه ای رو به عنوان راننده تحویل پلیس میدن، به همین راحتی یعنی این پسر به واسطه ی پول و قدرت خانواده ش از زیر مجازات در میره اما سه رویی قضیه رو به طریقی میفهمه و میره سراغش تا همه ی عصبانیتش رو خالی کنه (آخ که چقدر اینجا صحنه ی تاثیر گذاری بود، اوج احساس عصبانیت و در عین حال بیچارگی این پسر! حسی که پر واضح بود رو در روی قاتل پدرش ایستاده و میدونه کاری که قراره انجام بده اشتباهه، میدونه اما عصبانیه، میدونه هر کاری کنه باز هم قرار نیست پدرش دوباره برگرده، میدونه اما باز هم عصبانیه!) اینجا حتی بدون اینکه فرصت کنه مراسم ختم پدرش رو به پایان برسونه به خاطر همین عصبانیت بی حد و اندازه ش و مشت هایی که نثار اون پسر میکنه، دوباره باید معذرت بخواد! به گفتهی رئیس پدرش باید عذرخواهی کنه و زانو بزنه تا از زندان و مجازات تبرئه بشه! اما حرف سه رویی مثل همیشه همینه :اونی که باید معذرت خواهی کس دیگه ای پس من چرا باید زانو بزنم!
شاید در نگاه اول کمی خودخواهی به نظر برسه مخصوصا در قسمت های اول که باعث باخت زندگیشون هم شد، اما این عقیده و آموزه ی خود پدرش بود.
داستان پر از حس امید و در عین حال درد، چاره ای نداره جز اینکه با واقعیت زندگی های سختی که ناگزیر وارد مسیر طاقت فرسایی میشن کنار بیاد و اونا رو به تصویر بکشه....از کسی که یک دفعه تنها آدم مهم زندگیش رو از دست میده تا آدمی که کاملا میدونه از هویت خودش چی میخواد و به نوعی خلاف طبیعت عمل کرده تا جوری که خودش راضی هست زندگی کنه، اما اطرافش با انبوهی از آدم ها دست و پنجه نرم میکنه که هر زمان آماده ی نظر دادن و قضاوت کردنش هستن. باید اعتراف کنم دیالوگ ها و سکانس های متصل به هم، جوری که باید به همشون فکر کرد و بعد درکشون کرد بسیار زیاد بود. به قدری عاشق دیالوگ هاش شدم که همیشه گوشه ی ذهنم می مونن و در موقعیت های مختلف زندگی ازشون استفاده میکنم. خودم همیشه فکر میکردم به اینکه یه سریال انگیزشی چطور میتونه باشه! چه شاخصه هایی میتونه داشته باشه که بتونه منو جذب کنه و از طرفی داستان جذابی هم داشته باشه، اینجا بدون اینکه حتی به ملاک های خوبی یا بدی از نظر ساخت سریال فکر کنم، ذهنم و قلبم عجیب با شخصیت اول داستان همراه شده بود.... نه تنها با "پارک سه رویی" بلکه با تمام عناصری که داخل سریال وجود داشت. میشه گفت هر کدوم از سکانس ها (مخصوصا در نیمه اول سریال) برای خودشون یک کارکتر بودن و هویت منحصر به فردی داشتن. به نظر من قطعا به موقعیت و شرایط زمانی آدم ربط داره که چقدر بخواد به این دیالوگ ها و مفهوم های ریز و درشت که هر قسمت سعی داشت القا کنه توجه نشون بده و از طرف دیگه درکشون کنه.... به همین خاطر بهتره در زمان مناسبش سراغش برید.
از فضای کلی این سریال باید بگم من و خیلی یاد سریال های درام رئال یا حتی دارک می انداخت، انگار دو تا فضای متفاوت داخل سریال منو به سمت جلو میبرد و همراه میکرد. یکی وقتی که همه با رنگ و لعاب شاد و فضای رستوران و اون جو غذا خوری که داشتن تصویر رو تر و تازه نشون میداد و دیگری وقتی که در تنهایی و انزوای شخصیت ها، فکر کردنشون به آینده و مشکلاتی که داشتن، و نقشه ها برای رسیدن به هدفشون، شب های سرد و تاریک زیادی رو سپری می کردن.... البته همین که این چند نفر کنار هم بودن و از یه جایی به بعد دیگه مجبور نشدن تنهایی بار همه ی مشکلات و به دوش بکشن همه چیز ساده تر هم شد...
شیرینی کار خوب و بعدش نتیجه ی شاید تلخی که در پی داره در یکی از سکانس های قسمت های اولیه سریال انقدر قشنگ و شاید با روایت تلخ بیان کرد که من حقیقتا چندین بار دیدمش و تا آخر سریال هم این تعبیر زیبا همواره بود و استفاده میشد....جایی که سه رویی با پدرش در حال خوردن نوشیدنی هستن و بعد از دعوای سختی که کردن پدرش بهش میگه برای اولین بار نوشیدن رو با هم تجربه کنند و به عبارتی به عنوان یه پدر بهش یاد بده! اولین بار قطعا تلخ میشه و این و هر کسی که امتحان هم نکرده باشه میدونه.... اما وقتی پدرش ازش میپرسه چه مزه ای داره میگه شیرینه! و تا آخرش هم اون بطری رو تموم میکنه.... این به خاطر کاری که انجام داده، ولی مهم ترین عنصری که هنوز در کنارش داره و باعث میشه فکر کنه حتی با وجود نتیجه ی تلخ کارش و مزه ی تلخ تر اون نوشیدنی، از زندگیش راضیه قطعا وجود پدرش در کنارش هست. مثل کوه محکمی که پشتوانه ی همیشگی ش هست و مطمئنه تا وقتی که کنارش باشه از هیچ چیز نمی ترسه. اما زمانی که یک بار دیگه بعد از آزاد شدن از زندان میره به همون رستوران و برای خودش و صندلی خالی رو به روش لیوان ها رو پر میکنه میفهمه دیگه خبری از شیرینی واقعی نخواهد بود.... حالا حتی اگه واقعا هم مزه ی اون نوشیدنی شیرین باشه، تلخی نبود پدرش نمیذاره چیزی رو حس کنه.
همین بی حس بودن تا مدت های خیلی زیادی گریبان سه رویی رو می گیره، گیر کرده در گذشته ش نسبت به عشق قدیمی که داره، که تاثیرش هم کم نیست، چون در دوران جوانی اتقاق افتاده و البته ارتباطش با سوآ هنوز هم بعد گذشت پانزده سال قطع نشده... هنوز امیدواره و عاشق، با توجه به شخصیت خودش چون آدم پایبندی با تفکرات نسبتا قدیمی هست هم نمیتونه یا نمیخواد از بند اون احساس خلاصه بشه. برای همین هم هست که سوآ هر شرط و شروطی براش میذاره بی برو برگرد قبول میکنه و تحت شرایطی کنارش هست. دلیل اینکه بند گذشته ش هست و نمیخواد به این راحتی ها ازش خلاص بشه حتما به خاطر تصمیمش برای انتقام هم هست، در واقع انگار ترسی داره مبنی بر اینکه پدرش و اتفاقاتی که برای خودش افتاده رو تو ذهنش کمرنگ کنه. این پسر بعد از آزادی از زندان همه ی تلاشش رو میکنه تا به چیزی که از قبل برنامه ریزی کرده برسه، چندین سال کارگری میکنه و به شدت تحت فشار برای پول در آوردن و ذخیره کردنش هست، بعد از اون موفق میشه یه مغازه ی کوچک در محله ی "ایته وون" که یکی از محلات بین المللی کره هست اجاره کنه و کار رستوران و غذاخوریش رو راه بندازه. دلیلش هم برای شروع کردن کار در این محله حس خوب و آزادی که درش جریان داره هست، چون اولین بار بعد از آزادیش اونجا رفت و با انبوه آدم هایی مواجه شد که جدا از رنگ و نژادشون کنار هم به شادی و صلح زندگی میکردن. اینجا هاست که با نقش اول دختر سریال آشنا میشیم، یه سو با بازی کیم دامی که به جرعت میتونم بگم جذاب ترین و در عین حال دیوانه ترین کارکتر دختریه که در دنیای امروزی و بین خودمون دیدم! حداقل تو سریال خوشحالم اگه همچین شخصیتی واقعا وجود داشته باشه و به تصویر کشیده بشه، چون واقعا متفاوت بود و تر و تمیز هم بازی شده بود، جزو بی عیب ترین شخصیت پردازی هایی بود که اطمینان دارم خیلی هم ملموس هست چون من خودم اطرافم بسیاری از افراد رو با همین سردرگمی و مشکلات ضد اجتماعی دیدم و میشناسم.
مشکل اصلی این شخصیت بخشی ش خستگی از روند روزمره زندگی بود و اینکه انقدر عالی و بی عیب بود که تقریبا در تمام کارهایی که بهش مربوط میشد بدون زحمت خاصی رتبه اول رو به دست می آورد، در واقع هدف زندگیش رو گم کرده بود، یا خودمونی تر بخوام بگم انگار خوشی زده بود زیر دلش! در همین گیر و دار و یافتن هدف زندگی آینده دارش بود که تصادفا با سه رویی آشنا شد و طبق انتظاری که از شخصیتش میره که همیشه تصمیم های عجیب و یهویی زیاد می گیره، اینجا هم سریعا مسیرش رو تغییر داد و تصمیم گرفت با حال و هوای تلخ آدمی مثل سه رویی آشنا بشه و اون رو کشف کنه.
در واقع به عقیده ی من اول فقط محض کنجکاوی بود! و البته محک زدن خودش... این دختر با وجود رفتار های عجیب و شاید غیر عاقلانه ای که از خودش نشون میداد اتفاقا عاقل ترین آدم کل سریال هم بود! کسی که تو این شرایط نا پایدار کل جهان، کاملا در جریانه باید با زحمت و تلاش خودش به چیزی که میخواد برسه، و متکی به افراد خاصی نباشه که فقط در تمام عمرش یک زیر دست باقی بمونه و به همین واسطه هم قید خیلی از دوست داشتنی هاش رو بزنه.... در واقع این کارکتر هم هدف اصلیش آزاد زندگی کردن و همیشه خوشحال بودن هست، هدفی که به راحتی بهش نمیرسه اما از اونجایی که بسیار باهوشه راه درست و آدم های درستی رو برای رسیدن به هدفش انتخاب میکنه. دیالوگی داره که به مادرش که از دستش عصبانیه برای نرفتن به دانشگاه و هدر دادن زندگیش میگه : من به رویای یکی دیگه تکیه نمیکنم، و قرار هم نیست رویای تو رو زندگی کنم....
همین و تمام. وابستگیش به مادرش که باز هم تنها عضو خانواده ش هست رو کنار میذاره و درحالیکه فقط نوزده سالش هست وارد مسیر مستقل میشه.
در واقع انتخاب کرده تا از چیزی که چارچوب ها و قوانین میگن خوشبخت تر باشه! یکی دیگه از دیالوگ هایی که از این دختر به شدت دوست دارم باز هم در بحث با مادرش هست، جایی که سعی میکنه بهش اطمینان بده حتما به آرزو هاش میرسه :من آدمی نیستم که به کم راضی باشم، من هم موفقیت و میخوام و هم عشق رو! هر دوشون رو با هم.... و قطعا به دستشون میارم.
حقیقتا سرمایه گذاری یه سو برای من از جذاب ترین نکات شخصیتیش بود، درسته که آدم باهوش و نکته سنجی بود اما این همه دقت برای سرمایه گذاری رو کار و کسی که بخواد عشق و موفقیت در آینده رو براش تضمین کنه کار هر کسی نیست و خیلی ها حتی اگه درست هم انتخابش کنن اواسط راه همراه سختی ها کنار میکشن....
در سکانسی دیگر وقتی که کاملا در گیر و دار تصمیم گرفتن برای پیوستن به اون رستوران و کار سه رویی بود، میره بالای پل و برای امتحان کردن شانس و اقبال و احتمالا فقط محض مهر تایید زدن بر تصمیم خودش سکه ای رو بالا میندازه و فکر میکنه اگه خط اومده باشه باید حتما این کار و انجام بده! اما روی سکه رو هیچ وقت ندید و نفهمید چی براش اومده....چون سکه توی دریا افتاد و یه سو قطعا خواست همین اتفاق بیفته! با خودش فکر کرد :چی میشه اگه برعکس چیزی که روی شانس من باشه اتفاق افتاده باشه! ولی من انتخاب میکنم که خط اومده باشه.
چقدر قشنگ نشون داد شانس و اقبال در مقابل تصمیم قاطع کسی که فقط میخواد به خودش امیدواری بده هیچ جایگاهی نداره!
این دختر به شدت ایده آل گراست و همه چیز های خوب رو برای خودش میخواد اما نه از راه نادرست، در واقع میشه گفت مثل اکثر آدم های نسبتا خوبی که اطرافمون می بینیم تا وقتی که نفع خودش به خطر نیفتاده با همه به طور یکسان رفتار میکنه و از این طرز زندگیش هم راضی هست، یعنی طوری نیست که به خاطر دیگران بخواد از چیزی که برای خودش سود داره بگذره.... اما هرگز هم برای رسیدن به اهدافش به دارایی مردم دست درازی نمیکنه!
این شاید تعریف یک انسان خوب و متعادل در زندگی همه ی ما باشه، کسی که اتفاقا باهوش هم هست و بین این همه آدم غافل و در خواب مونده حداقل عرضه ی ساختن زندگیش رو اون طوری که میخواد داره. اما حتی همین آدم هم خیلی جاها با بی رحمی بقیه رو نادیده می گیره، همین موضوع نیازمند یه طرف مقابلی میشه که بخواد فرق همچین آدمی رو با کسی که اعتقاد داره باید افراد رو رشد داد و با هم پله های ترقی رو طی کرد نشون بده. و اون کسی نیست جز سه رویی که باید بگم از بهترین شخصیت های مثبتی که دیدم، جوری که هر کسی آرزو میکنه ای کاش همچین آدمی با این تفکرات و عقاید توی زندگیش میداشت و حمایتش میکرد. دقیقا کاری که یه سو انجام داد! تصمیم گرفت از رئیسش حمایت کنه چون می دونست اون لیاقت انجام این کارو داره، گرچه اول فقط محض کنجکاوی بود، اما بعد وقتی بیشتر با این آدم آشنا شد و دلایل این طور زندگی کردن و تلاش بی وقفه ش رو فهمید کم کم عاشقش شد.... سکانسی که با هم به سفر دوری رفتن و شب مجبور میشن همون جا بمونن، درحالیکه یه سو سرشو گذاشته رو پای سه رویی و داره زخمای دستش رو نگاه میکنه بی نظیره! یکی از قشنگ ترین سکانس هایی بود که من در تمام سریال های کیدراما دیدم و انقدر واضح احساس پاک و بی آلایش یه سو رو نشون میداد که قلبم و لرزوند. گریه هاش برای رئیس ساده ی خودش که تمام اون سال ها رو با بدبختی و کار خیلی زیاد پشت سر گذاشته بود، سوال هاش ازش و جوابی که سه رویی با صدای آروم و کمی بغض آلود خودش داد.... بی شک همچین سکانس پر معنا و مفهومی می ساخت، لحظه ای که یه سو در ذهنش اعتراف کرد همون موقع احساساتش نسبت به این آدم رو فهمیده، و دیگه اسمش رو یه دوست داشتن خالی نمی ذاشت و دیگه با "شجاعت و افتخار" مطمئن بود عاشقشه پس باید همه جوره پشتش باشه! عاشق بودن واقعی رو به نظرم باید از این دختر یاد گرفت و مشق کرد، عشقی که حتی با دیوانگی هم همراهه، اما سراسر با محبت و حمایت و فقط نفع اون معشوق عجین شده و پاش که میرسه دیگه با هیچ کسی شوخی نداره، فرق نمیکنه قوی باشه یا ضعیف! و مهم تر از همه ی این ها صبر و تحملیه که برای به ثمر رسیدن عشقش به جون میخره و مدت نسبتا زیادی رو انتظار میکشه....کاری که دقیقا آدمی مثل سوآ قادر به انجامش نیست چون عاشق نیست!
از طرفی سه رویی طی این مدت با فکر به انتقام و اهدافی که داره اصلا وقتی برای فکر کردن به کار های دیگه ی نداره....این آدم از اول هم برای من یک شخصیت آرمانی و بیش از حد خوب بود که اوایل فکر میکردم شاید اصلا وجود نداشته باشه و خیلی سخت بشه همه این ویژگی ها رو درش پیدا کرد، اما شاید دلیلی که اصلا از اول آغاز قصه ی این ها شد همون ملاقاتش در زندان با رئیس پدرش بود و دیالوگ هایی که بین شون رد و بدل شد... بعدا سه رویی وقتی بهش فکر میکرد همیشه می گفت اون آدم تونسته فقط با چند تا کلمه تحریکش کنه، به تلاش کردن و سرمایه جذب کردن، به اینکه بخواد یه روزی بزرگ تر و باشکوه تر از کل دم و دستگاه اون پیرمرد باشه. به نظر میاد اصلی ترین موضوعی که همه ی کسایی که میخوان شروع کنن به انجام کاری برای اهداف بلند مدت یا کوتاه مدت، در مرحله ی اول فقط فکر کردن بهش و باور کردنشه. چیزی که سه رویی خیلی سعی کرد تا بهش برسه، چندین سال فقط با یه کتاب خالی و برنامه ریزی برای کارهایی که قرار بود در آینده انجام بده گذشت و این چند سال حتی یک بار هم برنگشت به خودش بگه اگه نشد چی.... اصلا من و چه به مقایسه شدن با شرکت جانگ گا.... اصلا مگه میشه!! سه رویی تونست باورش کنه، حداقل توی اون چند سال که هیچ کاری از دستش بر نمی اومد اونقدری روی باور خودش کار کرد که به اصطلاح تربیت شده باشه. خودش ساخت و پرداخت اما اول از ذهنش شروع کرد و بعد وارد عمل شد. دیالوگ هایی که با یکی از هم بندی های خودش در زندان با تحکم می گفت و هنوز کتاب رئیس جانگ گا توی دستش مونده بود عالی بود : من فقط میگم که تو حق نداری منو مجبور کنی منطق تو رو درک کنم! حق نداری برای من قیمت تعیین کنی. بعدش چی کار میکنم؟؟ کارگری؟... لب ساحل جون کندن و ماهیگیری؟ آره همه ی این کارا رو انجام میدم، همشو.... تا هر وقت که لازم باشه انجامش میدم.
و بعد ها وقتی این هم بندی از همه جا نا امید و به اصطلاح "واقع بین" که خیلی هامون تفکر شبیه بهش داریم سه رویی رو در حال باز کردن غذاخوری کوچکش می بینه، اذعان میکنه که : همه ی ما زمان یکسانی رو در اختیار داریم....ولی من وقتی اون و دیدم فهمیدم زمانی که هر دوی ما گذروندیم خیلی با هم فرق داشته.
و اما مهم ترین ویژگی برای من که واقعا هم تعجب کردم و هم بسیار جذبش شدم، ویژگی برنامه ریز بودن این آدم بود. جوری که انگار بدون توجه به اتفاقات ناگزیری که ممکنه هر از گاهی بیفته، برای هر روزی که قرار بود در آینده بگذرونه برنامه ی خاص خودش و داشت. برای اون مدتی که کارگری میکرد تا سرمایه کافی بدست بیاره، یقین دارم برای هر روزش مقدار درآمدی که می تونست بدست بیاره و بعد پس اندازش برای آینده رو حساب میکرد. این ویژگی مطمئنا در تعداد کمی از آدم ها وجود داره و حقیقتا برای خودم فکر کردن بهش و بعد وارد عمل شدن در این حیطه خیلی سخت بود! زمانی که در اولین دیدار بین سوآ و سه رویی بعد از آزاد شدن از زندان سوآ در مورد آینده ش پرسید، سه رویی خیلی جدی و قاطع بهش جواب داد قراره 7 سال دیگه کارشو شروع کنه! سوآ متعجب شد.... و بعد گفت :خیلی دیر نیست؟!
به نظر من هم دیر بود، و اصلا با خودم گفتم مگه میشه دونست چطور این هفت سال میگذره.... زمان مثل برق و باد گذشت، سوآ موفق شد و پولدار. همون موقع دقیقا وقتی 7 سال گذشته بود سه رویی به عنوان صاحب غذا خوری در محله ی ایته وون برگشت و کارشو از نوع شروع کرد. و در سکانسی دیگر وقتی سه رویی با پسر بزرگ جانگ گا روبه رو شد بهش گفت چندین سال صبر کرده و قراره چند سال دیگه هم صبر کنه تا بتونه با حکم محدودیت قانونی پرونده پدرش رو دوباره از سر بگیره! کسانی که این حرف رو شنیدن دوباره تعجب کردن، یکی از خل وضع بودن این پسر و یکی دیگه از صبر و برنامه ای که داره....ولی واقعا کی باورش میشد بتونه و بره جلو! قطعا کسی که این اعتماد و اطمینان رو بهش داشت همون کسی بود که تنهاش نذاشت و تا آخر باهاش موند.
سه رویی طی این مسیر و از زمانی که کمی وضعیتش ثابت و کم کم بال و پر گرفته تا وقتی که موفقیت های ریز و درشت اطرافش رو گرفته بود، حتی در شاد ترین و بی دغدغه ترین لحظات زندگیش، غم بزرگی روی سینه ش سنگینی میکرد و همیشه همراهش بود. خوب نمی تونست بخوابه، اینو فقط یه بار در دیالوگ هاش با یه سو به زبون آورد و گفت از خوابیدن متنفره چون برای انجامش خیلی باید با خودش کلنجار بره. قلبش هم هنوز پر بود از کینه و غم، هنوز جای خالی پدرش رو به وضوح احساس میکرد. اصلا همه ی این موفقیت هاش برمی گشت به گذشته ش و مرگ پدرش.... پس چطور می تونست از ته قلبش خوشحال باشه! حتی در سکانس های جلوتر وقتی که بعد از سرگیری پرونده ی پدرش، به مزارش رفت و خواست به پدرش ادای احترام کنه باز هم قلبش خالی از اون درد نشده بود.... نوشیدنی رو توی لیوان ها ریخت و گفت :هنوزم تلخه
بدی انتقام همینه! وقتی که حتی به نتیجه میرسه باز هم تهی بودن از تلاش برای رسیدن به ناکامی قلب آدم رو در برمیگیره. انگار که برای همه چیز و هیچ چیز میجنگی.... چیزی که در انتها بهش میرسی فرق چندانی با روزگار قبل از انتقام نکرده و شاید بشه گفت اون غم کهنه، حتی تازه تر هم شده.
و اما انصاف نیست نگم از طرز تفکرش در تجارت و کاری که انجام میده، این آدم به نظر خیلی ساده و مهربون میاد! میخوام بگم قطعا همین طوره اما دانش کافی و هوش تجارتی برای کاری که انجام میده رو داره. چیز هایی یاد میده و در کارش از این ترفند ها استفاده میکنه که برای زندگی های عادی نیز میتونه مفید باشه، در واقع سه رویی به شدت محافظه کاره چون با کلی تحقیق و چندین سال صبر کردن، فکر کردن، تلاش کردن، سرمایه جذب کردن، تازه شروع به کار کرده.
یه سو خیلی وقت ها از دستش عصبی میشه به خاطر اینکه دقیقا برعکس خودش هست، به دیگران اهمیت میده و طرز تفکرش رشد همگانیه نه اینکه با یکی رو پشت سر له کردن و همین جور از پله ها بالا رفتن بشه به چیزی رسید! به اشپز خودش که در کارش ضعف داره همون اوایل کار تلنگر زد و گفت اگه قراره اونجا بمونه باید بهتر کار کنه. و برای این کار اون ماه دو برابر حقوق تعیین شده رو بهش داد تا پاداش رو در غالب انگیزه قبل از اینکه مستحق پاداش گرفتن باشه، بهش تزریق کنه. و در سکانس دیگه ای وقتی تازه به محل جدیدی نقل مکان کردن و فروش اصلا خوبی ندارن، سه رویی تصمیم می گیره به همه ی کاسب های اون کوچه کمک کنه تا وقتی که به مغازه ی خودش رسید هم چیزی برای عرضه داشته باشه. و تاکید میکنم همه ی این ها از هوش این آدم سرچشمه می گیره، خوب میدونه کار تجارت یعنی چی و گروه بزرگی از مردم رو همراه خودش می بینه تا به یک موفقیت طولانی مدت برسه نه یکی دو روزه! انتخابش همیشه درسته و سرمایه گذاری هاش رو آدم هایی که میدونه اگه بهشون اهمیت بده خوب میتونه تربیتشون کنه تا غیر از کار بلد بودن، انسان و وفادار هم باشند. به عبارتی مدیریت رو خوب بلده و این فقط از دست یک آدم قوی و محکم برمیاد.
نکته ی قابل توجه تغییر محسوس یه سو در مقابل سه رویی هست که قشنگ تعریف عشق رو کامل میکنه و من واقعا کیف کردم از این همه نکته سنجی نویسنده در پیش بردن شخصیت این دو نفر....اوایل که عاشقش شد و از همون سکانس مورد علاقه ی خودم که گفتم وقتی زخم هاشو نگاه میکرد به حس خودش یقین پیدا کرد، حتما جایی بود که اگه اتفاق غیر منتظره ای می افتاد بی خیال همه چیز میشد و سه رویی رو ترک میکرد....چون حتی اینجا هم یه عاشق حقیقی برای این آدم نبود. زمانی که شروع کرد به تغییر کردن، دستش و گرفت و پشت سرش به عنوان الگو راه افتاد، مثل بچه ی نوپایی که میخواد حتی راه رفتنش رو هم از مادرش تقلید کنه! دقیقا همین طور که مجذوبش بود، به خاطرش تغییر کرد و دیگه اینجای داستان به نقطه ای رسید که می دونست هر کاری کنه در جهت خوشحال کردن رئیسشه! یا به گفته ی خودش بهتره بگیم : من اومدم تا تو شب ها یکم بیشتر و با آرامش تر بتونی بخوابی
دلیل اینکه سه رویی از اول هم نتونست زانو بزنه به خاطر همین کینه و حس های بدی بود که کل وجودش رو فرا گرفت. نتونست و واقعا هم فکرش رو نمی کرد یک روز بتونه این کار رو انجام بده، اما یه روز وقتی فهمید همه چیز داره و از خوشحالی و خوشبختی این دنیا پر شده، وقتی فهمید این همه سال باید چی کار میکرده و معنی واقعی زندگی چیه، وقتی فهمید و درک کرد.... دیگه زانو زدن براش سخت نبود! این کاری که چندین سال به خاطرش کلی آدم رو درگیر خودش کرد و کلی اتقاق ها رو رقم زد، همون لحظه براش به آسون ترین کار دنیا تبدیل شد. همین سکانس و مفهوم پشتش بهترین تصویر از معجزه ی عشق بود!....
قبلش سه رویی در حالی که داشت چند سال گذشته ای که با یه سو داشت مرور میکرد و تازه به احساسات واقعیش پی می برد، تصمیم گرفت تا برای چیز با ارزش تری که حالا تو دستاش داشت بجنگه و حتی زانو بزنه. و مثل همیشه پای انتخابی که کرد موند.
قسمت های آخر سکانسی که سه رویی در حالت کما با پدرش حرف میزد و شک کرده بود که بمونه یا بره، و بعد رضایتش از زندگی و لبخند پر از خوشحالی پدرش که خیالش از بابت خوشبختی تنها پسرش راحت شده بود، همه ش رو به شدت دوست داشتم و تاثیر عمیقی روی قلبم گذاشت. سه رویی وقتی از حالت کما برگشت به زندگی و به گفته ی دوستش چند ساعت فقط روی تخت نشسته بود و گریه میکرد، نمیدونم از سر دلتنگی زیاد برای پدرش بود و اون رویایی که دیده.... یا به خاطر بالاخره جدا شدن از گذشته ی دردناکش بعد از سال ها!
در مورد شخصیت رئیس جانگ گا خیلی حرف ها میشه زد، درسته منفی ترین نقش کل سریال بود اما اون هم گذشته ی سخت و دردناکی داشت. منتها فرق بزرگی که با سه رویی داشت در همین طرز تفکرش بود، دیالوگ هاش در مقابل سه رویی جذابه، اما از چیز هایی که یادم مونده: ضعیف طعمه ی قوی میشه! فکر میکنی چه کسی خوب یا بد رو تعیین میکنه؟ برنده این کارو میکنه.
این یک سیستم ارباب و برده داری قدیمی که رئیس به شدت بهش اعتقاد داره و پایبنده، و با همین روش هم سال ها زیر دست هاش رو با استفاده از زور و ترس تحت خدمت خودش در میاره. حتی فکر میکنه خوب و بد بودن رو هم به این صورت میتونه تعیین کنه! و شما تصور کنید سه رویی رو که هر بار مجبوره این چیز ها رو بشنوه و واضح مواجه باشه با این سیستم و رفتار ها.... واقعیت اینه که سه رویی خیلی وقت ها عصبانی شد و ناامید، می تونست مثل خیلی وقت پیش ها فقط مشت بزنه و انقدر این کار و تکرار کنه تا خالی بشه اما به جاش آروم موند و به اطرافیانش هم آرامش داد.
خیلی خوب که تا آخر هم این ویژگی ثابت رو حفظ کرد، برای همین یکی از بهترین شخصیت پردازی هایی بود که دیدم (درباره ی یه سو بیشتر). و باید بگم همین محتوای قشنگ و سکانس ها و دیالوگ های بی نظیر بود که باعث شد صرف نظر از هندی بازی های دو قسمت اخر و اون اتفاق هایی که شاید لازم هم نبود یک دفعه به اون شدت و قهرمان طوری بیفته، پایانش رو هم دوست داشته باشم. به طرز دلنشینی قابل قبول بود و البته هدف دار! روند به یقین رسیدن سه رویی برای عشقش و قبل از اون کتابی که یه سو برای خودش می خوند (فکر میکنم نوشته بود سخنان زرتشت!) دیالوگ تامل برانگیزی داشت : زندگی این بود؟ پس میخوام بار ها و بارها زندگی کنم.
اینجا منظور نویسنده شادی و سرخوشی خوش خوشان در زندگی نیست قطعا! هر کسی که ایته وون و دیده باشه میدونه چقدر از یک چیز "دلخواه" دوره این زندگی ها.... اما این جمع همشون با هم به آرامش و سکونی رسیدن که خلاصه ش شد دقیقا همون یک جمله. قشنگ تر از این نمی شد شروع و پایان یک جنگ سخت و نابرابر که همه مون درگیرش هستیم رو به تصویر کشید....
در مورد بازی بازیگر ها : کاملا قابل قبول و ملموس بود برای من. بهترین بازیگر شاید به نظرم کیم دامی باشه که حتی در سکانس های احساسی ( سکانس اعتراف عشقش یکی از بهترین سکانس های کل سریال) هم کارشو خوب انجام داد و از اون لاک همیشگی خودش بیرون اومد. اما پارک سوجون هم بسیار عالی بود، حس ترس، درد، عصبانیت و ذوق کردن ناشی از موفقیت همه ی این ها خیلی تأثیر گذار بودن و خوب بازی شدن. در مورد عاشق بودنش و کلا حس اینکه به کسی احساس عشق واقعی و پاک داره رو راستش من هیچ وقت به دلایلی ازش نمی گیرم که اینجا هم بخوام بگیرم! هرچند که کل سریال هم خداروشکر نیازمند همچین سکانس هایی نبود.... بازی باقی بازیگر ها، رئیس جانگ گا و پسر هاش، سوآ و همه ی افرادی که در غذاخوری سه رویی کار میکردن در حد نقش خودشون خوب و به جا بود.
او اس تی های سریال : بسیاررررر عالی بود، از ویژگی های بسیار برجسته و قابل توجه سریال که باعث شد با ذوق و علاقه ی بیشتری پیگیر سکانس ها باشم. برای هر قسمت و هر لحظه ای که ممکن بود غمگین باشه یا عاشقانه، با تلاش افراد همراه باشه و امید به زندگی باشه، یا حتی مخصوص سکانس های کینه و پر شده از حس انتقام سه رویی، او اس تی مخصوص و زیبای خودش رو داشت و واقعا جدا از ریتم و صداهای خوب، من بعد از توجه به معنی چند تایی تازه قشنگی اون سکانس ها رو بیشتر و بیشتر درک کردم. آهنگ مورد علاقه ی خودم که بیشتر از همه چیز واقعا جذب همین معنی و مفهومش شدم sweet night از (v) هست.
جمع بندی من از این سریال تقریبا از همه چیزش راضی بودم، و به همه ی کسانی که واقعا دوستشون دارم پیشنهاد میکنم. سریال ریتم پر هیجانی که اتفاق خاصی درش بیفته نداره، در کل داستان ساده س، اما جزو بسیار پر محتوا هاست و مخصوصا زمانی که به یک انگیزشی خوب نیاز داشته باشید حتما سراغش برید.
در پایان باید بگم جدا از هر اتفاقی که ممکنه در زندگیتون بیفته، حتی خیلی بدتر از این ها و یه جاهایی ملایم تر، لطفا هیچ وقت یادتون نره خودتون رو دوست داشته باشید و همیشه به خودتون ارزش بدین.... و اینکه هیچ وقت کسی نمیدونه فردا ممکنه چی پیش بیاد، پس زندگی کنید تا به اون نقطه ی هیجان انگیز برسید!
شاید امید بخش ترین پیام کل سریال همین یک جمله از آهنگ sweet Night باشه:
دارم فکر میکنم....به اینکه شاید تو خیلی خوب تر از اون چیزی هستی که واقعی باشی!
تعداد بازدید از این مطلب: 345
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
|
درباره نقد کره بهترین سریال های کره ای
آرشیو مطالب مطالب پر بازدید |